آرامگاه عشق
در روزگار دور بر سر سنگ سخت گور با جوهر سرشت دستی چنین نوشت آرامگاه عشق
گفتمش بی تو چه می باید کرد عکس رخساره ماهش را داد گفتمش همدم شبهایم کو تاری ا ز زلف سیاهش را داد وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد یادگاری به همه داد وبه من انتظار سر راهش را داد وقتی کسی را دوست داری ، می خواهی به او نزدیک شوی، خواهان پیوند صمیمانه و عمیقی هستی. اما پس از تجربه عمیق چنین الفتی، می خواهی جدایی را نیز تجربه کنی. خواهان سفر به دور دستی، در ضیافت بوده ای ، اکنون دوست داری روزه برپا داری، هشدار! ضیافت دائم تهوع به همراه دارد. عاشقانه ام: وقتی می نشینم وقتی راه می روم وقتی می خوابم دوستت دارم. وقتی صدایی می آید دوستت دارم وقتی سکوت است دوستت دارم چه می کنی با من که چنین راحت همیشگی شده ای؟ مهم نیست که به چه چیزی اعتمادمی کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد،مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می توانی همه چیز را از او بگیری ، ولی اعتماد او را هرگز. اگر قرار باشد فرشته ای در گوشت چیزی زمزمه کند،دوست داری چه بگوید؟ چقدر سخته کسی رو که دوسش داری نتونی بهش بگی که دوسش داری و چقدر بده که کسی تورو دوست داشته باشه و اینو نتونه بهت بگه . چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشه رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کنی و نفرتی شی ِ حس کنی که هنوز هم دوسش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده . چقد سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی که دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوسش داری.........چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی . هزار بار بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک حسِ غريبي است دوست داشتن . هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر آويزهء گوشِمان شدهاست . شيداترست . ماندگارتري خواهد شد . جنونِ عشق ميفرستيم . ميشويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنههاي آهنينمان سرخوشانه لذت ميبريم... غافلانه سرخوشيم تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم و می دانم ، اگر دیگر نیایی ، در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم ! امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری تو می آیی ! تو می آیی بهانه من ، و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ، جوانه می زند ، لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ، تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ، تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ، شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ، به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد ! تو می آیی بهانه من ، تو می آیی ،و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و تنها به شوق تو ، سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید بنال اي ساز عشق ! جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند. مهربانان را بر گيوتين مي اندازند. حرمت عشق را شكسته اند و نمي دانند تو اي ساز عشق چگونه مي نوازي. روزگاري بي صداي عشق نفسهايم را مي شمردم كه بيكار نباشم. امروز با عشق همنفسم در دياري كه نفسها تكرار سنگين و امتداد بلند دارند. غزل آشفتگي ام را نمي دانم براي كه بخوانم و نقش تنهاييم را بر چه بكشم. و پيش از اين غزل من بركه اي را مي دانستم كه به رويش مي شد نقاشي كشيد و چه گذشت... اكنون صدايم اسم توست و نقش همه رويايم را بوي تو مي سرايد و در چشمانم نگاه توست و در قفس سينه ديگر دلي نيست كه غوغاي خاموش غروب را بفهمد و چشمك ستاره با جيرجير شب چه موزون است و صداي جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند تنها تو را دارم...... تنها تو را دارم و اين تمام سهم من از اين منزل ممكن است مي گويند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذرد ديگر هيچ ستاره اي بر مزار سپيده دم گريه نخواهد كرد دروغ مي گويند من صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز روز را ميشناسم پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر ظلمتي كه ميخواهد بگذرد تا تو تمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا و دشنام كلمه كدام است دوستت دارم همچون باران تشنه به ني به بوي خاك و به عيش دي خوشا به عين و خوشا به شين و خوشا به قاف عشق دوستت دارم فقط همين ... مثل تو ای ابر بهار فراوان گریستم من مثل لحظه های پر پیچ و تاب تو ای التهاب مبهم باران فراون گریستم با کوچ روح سبز نجابت از ایلمان بر مرگ عشق و غربت ایمان گریستم ان روز که بر لب هابیل خون شکفت بر اولین جنایت بشر گریستم مثل غرور سبز ترک خورده بهار امشب به قدر وسعت باران گریستم هر کسی از دوستان با من کار داشت میتونه با این شماره تماس بگیره. خوشحال میشم. صداتونو بشنوم دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال یود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود سوختن با درد نسبت داشتن عشق دريک جمله يعني انتظار انتظار روز رجـــعت داشتن عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني در جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشمان تر عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختــن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتـــظار و انتـــظار عشق يعني هرچه بيني عکس يار عشق يعني ديـده بر در دوختـن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني سوز ني آه شبان عشق يعني معني رنگين کمان عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله بر خرمن زدن عشق يعني رسم و دل برهم زدن عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني چون احسان پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون کندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچومن شيدا شدن عشق يعني قلــه و دريا شدن عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق يعني درد ومحنت دردرون عشق يعني يک تبلور يک سرود عشق يعني يک سلام و يک درود عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني غرقه گشتن در سراب عشق يعني حلقه هاي بي حساب عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخــرخط بهـشــت عشق يعني گم شدن در لحظه ها عشق يعني آبـي بي انتـــها عشق يعني زرد تنها و غريب عشق يعني سرخي ظاهر فريب عشق يعني تکيه بر بازوي باد عشق يعني حسرتت پاينده باد " استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . " استاد گفت: " عشق يعنی همين!!!!! روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد ورفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی ميلا د برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت عشقت در قلب من،كلامت در ذهن من و عكس و بوي تو در ميان صفحات خاطراتم ماندگار است اي همدم لحظه هاي زيباي زندگي ام حضور آشنايت تكرار نا شدني در زندگي من شد و با تو بودن بهترين دليل شاد بودنم است اي عزيزترينم نوشتم كه بداني به حرمت عشقمان تاابد با تمام وجوددوستت دارم چرا ما کارهایی که انجام میدهیم رو انجام میدیم؟تا حالا این سوال رو از خودتون پرسیدید؟ "چه بسیار چیزهایی که بدون آن هم میتوان زندگی کرد" ما این جمله رو زیاد شنیدیم ولی تا حالا دقیق بهش فکر نکردیم.این رو سقراط بعد از رد شدن از کنار یک مغازه گفت. هزار بار این جمله رو شنیدیم که از این زمین خاکی دل بکن واینقدر به مثائل گذرا و بیهوده ی این دنیا نپرداز ولی خدا وکیلی چند نفرمون عمل کردیم. هیچ کس ما رو با داشته هامون تعریف نمی کنه همیشه هست هامونه که مورد نظر همه هست. یکم به ارزش گذاری هایی که توی این دنیا میکنیم فکر کنیم.زندگیمون رو ساده بنا کنیم اونوقته که به خوبی ها میرسیم.سبک میشیم و اوج میگیریم تا فراسوی..... به او فکر کن.تابه حال از او خود او را خواسته ای یا همیشه به چیزهای زمینی با پرداخته ای........ از کسایی که این متن رو خوندن می خوام یک باره دیگه بخونن و عمل کنن. و ..... هنوز بي قرار توست ، گرچه انتظار هيچ معجزي از لحظه ها نيست ! روزها مي آيند ، مي مانند ، و مي روند و تو ديگر نمي آيي و شايد براي من ، بي تو ، انتظار مفهومي تازه مي يابد ! وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم ! و زنده بودن معنايي است ساده كه من دشوارش كرده ام !! و زند گاني شايد ، مجموع ايستايي است از تكرار ....انتظار.......! به یاد آرزوهایی که رفت بر باد قاصدک٬ تو یکی از این روزا بود که مرد٬! و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي ، حس كني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده .... چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي .... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري ....... چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگی: تو را شاد می خواهم با من یا بی من ... ببخشید اگر مطلب جدید نمی نویسم. این روزا......................... این روزا عادت همه رفتن دل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه ارزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه این روزا درد ادما فقط غم بی کسیه زندگیشون حاصلی از حسرت دلواپسیه این روزا جرم عاشقا شهر دل و فروختنه چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه زخمهای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه این روزا اشکمون فقط چاره بی قرایه تنها پناه ادما عکسای یادگاریه...... ( م.حیدرزاده)

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار آدما دلهای پک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه 
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه 
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستِمان دارد ..
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛
به بازيش ميگيريم .
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحمتر .
تقصير از ما نيست ؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه
اينگونه به گوشِمان خوانده شدهاند .
تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن
نقشهايِ آشنايِ ذهنِ ماست .
و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،
يکديگر را ميآزاريم .
ياد گرفتهايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق
و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء
به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ،
آتشي به پا ميکنيم
و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بياعتنايي به مسلخِ
چه باک ؟!
هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر
شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان ميکند .
عيشِ مان مدام و حالِمان به کام :
وای چه خواستني ام من...!
هر چه زجرش ميدهم ، خم به ابرو نمي آورد !
هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم ميکند !
چه دلبرانه بيدلش کردهام .
مرحبا به من ، آفرين به من ...!
ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز ميگردد .
خوارش ميکنم ، او به زيباترينِ نامها ميخواندم .
بيوفايي ميکنم ، صبورانه ستايشم ميکند .
به بندش ميکشم ، پروازم ميدهد.
بيچاره ! چه بيدلانه دلبريام را خريدار است...
چه مظلومانه بازيچه بازيِ ظالمانهام شده است.
بازي ميدهيم و به بازي ميگيريم
بازي ميکنيم و به بازي نميگيريم...
با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد
و عاجزانه ظالم ؛
و عاشق ، محکوم است به مدارا،
تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...
اگر جان داد ، شور عشقمان افسانه ديگري آفريدهاست.
اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشقمان را نداشتهاست.
و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد ،
بازيچهء هموارهء راميست ،خفتِ بازيِ عشق را.
حسِ مقدسيست دوست داشتن ...
مقدستر از آن است" دوست داشته شدن....
كه دلم بسيار گرفته است. دلتنگم دلتنگ براي دلبرده ام و صدای
اينجا از دوست خبري نيست. اينجا عشاق را به دار مي آويزند و
عشق يعني با غم الفت داشتن
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده


بگو كجا فرار كنم اگه يه روز بخواي بري
بدون تو چيكار كنم وقتي صدام رحم نداره
اگه بخواي يه روز بري دلم منو جا ميذاره
چشام اگه اشك نداره به جاش دلم بارونيه
برق نگاتو دوست دارم تو قلب من زندونيه
اينو الان بذار بگم فردا ميترسم دير باشه
شايد تا چشم برگردونم دل تو جايي گير باشه
حرفي كه ميخوام بزنم ازرو هوس نيست ازدله
از دلي كه يه عمريه غرق هزار تا مشكله
جونم برات مي خواد بگه پا رو دل كسي نذار
يا وقتي كه قولي دادي دست ازروحرفت بر ندار
بيا و اين دل ببين با اين كه داره جون مي ده
اما هنوز تو آينش عكس تو رو نشون مي ده
اينو الان بذار بگم فردا ميترسم دير باشه
شايد تا چشم برگردونم دل تو جايي گير باشه
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود
هميشه يكي بود يكي نبود...!

قلب من كنار پنجره تنهايي ،
سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد ...
گل من باغچه نو مبارك
| :قالبساز: :بهاربیست: |





